X
تبلیغات
گزارش اقلیت - داستان یک قلعه و انقلاب در آن


























گزارش اقلیت

بگو پاک و ناپاک با هم برابر نیستند اگر چه کثرت ناپاکیها تو را به شگفتی می اندازد.(قرآن کریم)

داستان یک انقلاب

دشمن پشت دروازه ها بود ولی هنوز مقاوت وجود داشت.سربازها بر سر پستهاشون ایستاده بودند.

فرمانده هان راحت طلب داخل قصر بودند و دستور داده بودند اگر دشمنان قصد داشتند وارد بشوند جلوشون را بگیرید و گرنه کاری به کارشون نداشته باشید.آن قلعه مشکل کمبود گندم هم داشت.

سربازها ناراحت بودند؛چون نمی توانستند تحمل کنند،گستاخی دشمن ها را،دهن کجی هایی که آنها  از پشت دروازه ها برای سربازها در می آوردند.

دشمنها همیشه پشت دروازه بودند و اگر کسی میخواست از قلعه خارج بشه باید از آنها اجازه می گرفت.اما فرمانده هان راحت طلب خودشون را مثل دشمنها نشون میدادند و میگفتند ما هم مثل شما فکر میکنیم و همه چیز را اصلاح می کنیم و به همین دلیل دشمنها به اونها راحت تر اجازه میدادند که بیایند و بروند،چون میگفتند بالاخره یک روز به دردشون میخورند.

اما مردم هم مثل سربازها ناراضی بودند.اونها دوست داشتند بروند بیرون،بیرون از قلعه،پشت دروازه ها،چون میگفتند آن دور دورها یک دشته.یک دشت که بچه ها میتوانستند در آنجا بازی کنند.میگفتند آنجا گندم هست،برای همه.

اما فرمانده های راحت طلب در قصرهاشون نشسته بودند و می گفتند:این وضعیت خوبیست،زیرا دشمنها تمام قلعه های آن سرزمین را گرفته اند و ما تنها قلعه ای هستیم که اشغال نشده ایم،پس باید خدا را شکر کرد.

آنها راست می گفتند،دشمنان تمام قلعه های دیگر را فتح کرده بودند.ولی مردم آن قلعه دوست داشتند دشمنها نزدیکشان هم نباشند.

یک روز که گرسنگی به همه فشار آورده بود فرمانده های راحت طلب به دشمنهای پشت دروازه نامه فرستادند که خواهش می کنیم برای ما سه کیسه گندم بیاورید؛اما دشمنها می گفتند باید مذاکره کنیم و هی مذاکره میکردند و هی مذاکره میکردند و مردم بیشتری گرسنه میشدند.

ولی این قلعه یک حاکم فرزانه داشت.حاکم پیر دانای آن قلعه اما از این وضعیت ناراضی بود.او میخواست مردمش شاد باشند،جلوی دشمنان سرشان را بلند کنند.

بالاخره یک روز چند جوان را به پیش خود آورد و به آنها گفت میخواهد برایشان داستانی تعریف کند.

حاکم دانا داستانش را شروع کرد.

"در روزگاران قدیم مردم قلعه خیلی ناراحت بودند چون پادشاه شرارت و بدیها به این قلعه حکومت میکرد و این قلعه هم مثل بقیه قلعه ها اشغال بود.تا اینکه خردمند آن زمان به جمع گفت باید قیام کنید. مردم آن پیرمرد را دوست داشتند چون مثل خودشون بود؛ساده و آزاده.وقتی اون پیرمرد دانا و مهربان پادشاه را بیرون کرد گفت باید قلعمون را بسازیم.پیرمرد دوست داشت مردمش راحت زندگی کنند.اما یک روز یک هیولا به قلعه حمله کرد.هیولا،هیولای عجیبی بود.دستش را قطع میکردی،دو دست دیگر در می آورد.کسی نمیدانست چه کار باید کند. تا اینکه پیرمرد اون جمع دوباره گفت جوانها باید بروند به جنگ هیولا.جوانها همه رفتند و آنقدر جنگیدند تا هیولا شکست خورد.جوانها خوشخال به قلعشون برگشتند،اما دیگر آن پیرمرد دانا بینشان نبود.آنها عزادار شدند.ولی باید یک حاکم دیگر انتخاب میکردند و آنها حاکم دانا را انتخاب کردند.او قبول نکرد ولی قلعه بدون حاکم ممکن بود دچار جنگ داخلی بشه.به همین دلیل او این مسئولیت را قبول کرد.او حاکم شد ولی خیلی ها که میگفتند دوست پیرمرد دانا هستند دیگر مثل گذشته نبودند."

به همین دلیل حاکم به جوانها اعنماد کرده بود و به آنها گفت باید دوباره قلعه را بسازید.یکی از جوانها بلند شد و گفت:من این کار را میکنم.

فرمانده هان راحت طلب مخالف بودند اما آن جوان سپاه کوچکی از مردم درست کرد و به جنگ دشمنان پشت دروازه رفت.او با دشمن جنگید و آنها را تا قلعه های خودشان به عقب برد.او به دشت رسید و خیلی زود به خانه برگشت.او گمان میکرد همه خوشحال میشوند حتی فرماندهان راحت طلب.

وقتی او برگشت همه مردم خوشحال بودند.سربازها از اینکه دیگر هیچ کس برای آنها دهن کجی نمی کند خوشحال بودند و سرشون را بالا میکردند.حاکم دانا هم آنها را در آغوش گرفت.جوان با هفت هزار کیسه گندم برگشته بود.او آسیاب درست کردن را هم یاد گرفته بود.همه خوشحال بودند.به جز فرماندهان راحت طلب.

فرماندهان راحت طلب می گفتند او عابرویمان را برده است.میگفتند دیگر با قلعه های دیگر (دشمنان)دوست نسیتیم.ما باید با همه دوست باشیم،همانطور که پیرمرد دانا وصیت کرده بود.

جوان به آنها گفت پیرمرد دانا همیشه میخواست روبروی دشمنانمان بایستیم ولی آنها می گفتند تو با پیرمرد نبودی،ما بودیم و تو چیزی نمی دانی.

اما جوان بکارش ادامه میداد چون مردم دوستش داشتند.ولی فرمانده هان راحت طلب به دشمنها نامه نوشتند این جوان فقط 6 ماه دیگر خواهد ماند.اما این 6 ماه هیچ وقت نمی رسید و دشمنان بیشتر ناراحت میشدند.

فرماندهان راحت طلب دیگر طاقت نداشتند و گفتند:مردم تو را دیگر دوست ندارند.

به همبن دلیل گفتند:باید ثابت کنی مردم تو را دوست دارند.

او قبول کرد.مردم همه در میدان شهر جمع شدند.قرار بود هر کس به جوان علاقه مند است دست خود را بالا ببرد و همانطور که همه انتظار داشتند مردم همگی دستشان را بالا بردند و باز هم فرماندهان راحت طلب ناراحت بودند.

اما همان شب فرماندهان راحت طلب دروازه ها را باز کردند تا چند مهاجم مخفیانه به شهر بیایند.

مهاجمین لباس افراد قلعه را پوشیدند تا شناخته نشوند.

فردا مهاجمین همه جا را آتش زدند و فرمانده هان راحت طلب خیلی خوشحال بودند.آنها می گفتند مردم با تو نیستند.اوضاع بدی بود.اما جوان فکر کرد و گفت مردم به میدان شهر بیایند.مردم آمدند و در مقابل مهاجمین ایستادند و آنها را بیرون کردند.

پس از آن روز فرمانده هان راحت طلب همچنان راحت طلب بودند اما دیگر فرمانده نبودند،بچه ها میتوانستند در آن دشت بازی کنند و حاکم دانا از همیشه خوشحال تر بود.

------------------------------------------------

گندم:سانتریفیوژ    

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط سرباز خدا| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody